نمی خواهمت هوای تازه مسموم
دلتنگیهای اتاقم را نفس میکشم.
انتظار مرا
وقتی که دری نیست
چشمت دیوار را مرور می کند
بی امید روزنی
گشوده شو
که بی تاب دانس
تنت
می کشم
هی کش می آید یادت
روزهایم رنگی نمی گیرد هی!
تمام نمی شوی
تمام!
برای غروب عزیز: مرگ بازی را دوست ندارم، صمیمانه پوزش می خواهم.
معاش برای طبقه متوسط شهری سطحی از رفاه را در خود دارد که فرد توان ترمیم لطماتی که در پروسه تامین معاش به خود وارد کرده یا به او وارد شده را داشته باشد. سطحی از تفریح و تجربه شادیِ قابل خرید که بتواند هم به کارِ (شغل ) فرد معنی دهد و هم او را برای ادامه کار ترمیم کند. فرد باید از سویی حاصل کار خود را به صورت مقداری لذت قابل خرید با پول دریافت کند تا به این نتیجه برسد که اصولا کاری انجام میدهد که رضایت برایش به همراه دارد و از سویی باید با دریافت لذت ، قادر به تحمل رنجهای اجتماعی و روانی ناشی از سیستم اقتصادی گردد. چنین است که تعطیلات آخر هفته یا تعطیلاتِ دوره ای دیگر برای نیروهای کار شامل چندین حس گوناگون در ابتدا تا انتهاست.
- انتظار کسب لذت و وعده دادن به خود پیش از شروع تعطبلات ،
- حس قدرت ناشی از داشتن "زمان" و "پول" به طور همزمان و تلاش برای تقلیدِ "طبقه مرفه" و قراردادن خود به جای این طبقه در ابتدای تعطیلات،
- انجام اعمال و ژست های طبقه مرفه
- و در انتها با تمام شدن زمان و بخش بزرگی از پول سرخوردگی و روبرو شدن با این واقعیت که فردا صبح مجبور به بیدار شدن دوباره است و دیر و زود و ترافیک و ... . رویا تمام شده است و باید پس از تحمل ترافیکِ بازگشت به خانه و محله خود برای فردایی کسالت بار و بدون هیچ نشانی از شادیِ روزهای تعطیل به محل کار خود برگردد.
اینگونه در پایان تعطیلات خسته و افسرده و بی حوصله به محل کار باز میگردد و اولین روز هفته تلخ ترین روز آن است.
با من تنها شو!
نوشتن فریب است
آنچه را که می خوانی اصلا برای تو نوشته نشده
این واژه ها قرصهای آرامبخش من اند
خسته تر از آنم که بتوانم مواظب تو باشم
کاش راه خروج را پیدا کنی
من اینجا نشسته ام که حاجت بگیرم
رها نمیکنم ام
و راهی می جویم به سمت رهایی...
تو اما
اگر خروجی را یافتی
بی درنگ خارج شو
این لابیرنت
بازی تو نبوده
نقشه ای هم نداری
حتی نمیدانی طراح بازی چگونه فکر می کرده
نه چیزی می بینی
نه چیزی می دانی
این بازی عمر تو را خواهد گرفت
چنان که مرا گرفتند
بازی خودت را بساز
و رهایی را شاید...
اینجا
خروجی را که یافتی
پرتاب شو
دویدن کافی نیست
از ما دشمن نسازید
بگذارید همه همانگونه که می اندیشیم زندگی کنیم
در شیپور جنگ ندمید
که میدانید از شما قوی تریم
در منطق
و منطقمان بر تعدادمان نیز خواهد افزود
هر روز
و اینچنین است که
بیشماریم
و روزی که روز شمارش باشد خواهید دید شمارمان را.
در شیپور جنگ ندمید
که با همه بیشماریمان به اندیشه هایتان خواهیم تاخت
و خواب آرام نادانی تان را بر هم میزنیم
با هوشیاری سوزان وجودمان
که در وجود سرد و آرامتان رخنه میکند
آتش می اندازد به تک تک اندامتان
و آنگاه ناچارید به
دانستن.
ناچار به فهمیدن و رنج کشیدن،
ناچار به پیمودن راه تاریک و کشف روشنایی.
خشونت کلامم را ببخشید
این حرفها را به زبان دیگر نمی توان گفت.
مبادا!مبادا که ترک بردارد چینی نازک آرامشتان!
دارم فرو می روم توی خودم
بیرون که چیزی نیست
هر آرزویی را از سینه دور می کنم
شاید نفس کشیدن ساده تر شود
به قیمت کشتن نیازها
انتظارها
فراموش کردن همه چیز
به قیمت رها کردن آنچه باید باشد و ساختن با هر چه که هست
به تاوان اینها هنوز زنده ام
و اینگونه
زنده بودن هر روز سخت تر می شود
وزندگی کردن هر لحظه ساده تر!
اینگونه دلتنگی را بر ناامیدی ترجیح میدهی
تا اندک آبرویی برایت بماند.
و چند توضیح:
1. ترجیح میدهم در همین بلاگفا بنویسم و دوستان برای باز کردن صفحه وبلاگم کمتر به زحمت بیفتند.
2. بلاگفا نمونه ای از وضعیت ایرانی ماست که ناچاریم بمانیم و یکی به نعل و یکی میخ کارمان را پیش ببریم.
3. گلشکر دات کام شد!
4. نوشته هایم در وردپرس هم به همینجا انتقال خواهد یافت.
5. توضیحات این پایین ربطی به نوشته بالا نداشت. تیتر مطلب هم همینطور!!؟
آخرین خبر: وبلاگ هالوی اسفندی که جوانی با ذوق و اندیشمند است دیروز توسط آقای بلاگفا حذف شد.