آقای شیرازی حواست کجاست؟ 13 آبانه ها!!!
خانم برومند گرامی گرچه میدانیم که دولت نفت را میفروشد و کل سرمایه های مملکت در اختیار دولت است. گرچه ما آگاهیم که در ایران هیچ تلویزیون خصوصی نداریم که شما برای آن برنامه بسازید. گرچه ما نمیدانیم شما اگر برنامه نسازید اصلا چه تعریفی میشود از شما داشت. اما با این وجود پایمان را توی یک کفش میکنیم و از شما درخواست داریم که برای این ها برنامه نسازید.
خانم برومند عزیز که ما شما را خیلی دوست داریم، ما یادمان نیست زمانی که شما "خونه مادر بزرگه" را برایمان ساختید ما چند سالمان بود و نمیدانیم شما چند سالتان بود اما عاجزانه از شما تقاضا داریم لطفا توی خانه بنشینید و مثلا خیاطی یا گلدوزی کنید! (حواستان باشد مشتریهایتان فک و فامیل کودتاچیان نباشند)
گذشته از اینها:
آلبوم جدید محسن نامجو و شاهین نجفی هر دو شنیدنی هستن.
وقتی محمدعلی ابطحی از توی زندان وبلاگ مینویسه و همچین با پشتکار هم آپ میکنه (شکل صحیح افعال به گمانم اول شخص ممتد یا سوم شخص اول باشه) قطعا خجالت آوره که من در آزادی و در بزرگترین دموکراسی دنیا (ارواح عمه شون) هفته ها بگذره و چیزی از خامه ام تراوش نکنه!! ( درست بخون منحرف! )
- خب من این روزا شدیدا تو فکر تقلبم! البته از بعد تحصیلی نه سیاسی. با توجه به این که تمام راههای تقلب تو دانشگاه یکی یکی داره بسته میشه و با این حساب عملا درس پاس کردن داره به یه آرزوی محال تبدیل میشه پیشنهاد میدم یه هیات نظارتی، شورای نگهبانی چیزی بیاریم اینجا که هر چی خواستیم تقلب کنیم و بعد هم بگن سالم ترین امتحانات طول تاریخ برگزار شده. اگه هم کسی اعتراضی داشت بهش تجاوز میکنیم.
- خب حالا که بحث تقلب همچنان داغه اشاره ای هم بکنم به تقلب ادبیاتی. این آقایونی که 24 میلیون رای آوردن و اصلا هم شکی در صحت آراشون نیست، یه تقلب فاحشی کردن که متاسفانه نه کنتور میندازه نه حناقه که یقه آدم رو بگیره ( درست مثل تقلب انتخاباتی که البته کنتور نمیندازه ولی یقه آدم رو بعضی خس و خاشاک ها میگیرند و ول هم نمیکنن ). اما تقلب ادبیاتی یعنی از روی دست اون یکی جناح نگاه کنی و همه حرفات لنگه اونا باشه. مثلا بگی: حماسه بیست و دوم خرداد، پیام بیست و دوم خرداد و همینطور دریافت کردن این پیام، کودتای مخملین و خلاصه تا جا داره عبارت های معنی دار و جا افتاده رو بگیری و از معنی تهی کنی و بزنی به نام خودت.
- حالا یه مدل تقلب هم هست که مثلا یه آدمی بیاد بگه من پسر پیغمبرم و شال سبز هم بندازه. این مدل رو هنوز نتونستم طبقه بندی کنم. البته یه بحثی این روزا شده که رجوع شود به صانعی!
- اگر همون موجود سابق الذکر بیاد و عملا خودشو جای یکی دیگه جا بزنه و عین فیگور اون رو بگیره و همه نمادهای اون آدم رو هم استفاده کنه و عکس بگیره و اصلا به این هم فکر نکنه که نتیجه چه کاریکاتوری میتونه از آب دربیاد اون آدم قطعا کسی نمیتونه باشه جز احمدی نژاد و این نوع تقلب هم فقط باید به نام خودش ثبت بشه. ایناهاش:
- این که من عکس رو از وبلاگ محمدعلی ابطحی ورژن پیش از دستگیری برداشتم البته بعه خاطر آوردن نام منبع تقلب محسوب نمیشه.
- یه حسی بهم میگه دارم زیاد حرف میزنم و دیگه شورش رو درآوردم. تا بعد...
آخر نوشت: همین الان دیدم یه امکان رمزگذاری برای مطلب هم اضافه شده. توی ورد پرس من امتحان کردم این سیستم رو که به راحتی میشه با جستجوی گوگل سر از همه مطالب رمز گذاری شده درآورد. از بلاگفا که کلا انتظاری هم نیست.
سفر حدودا دو ماهه ای به ایران داشتم که پر بود از شیرینی ها و تلخی هایی که اگه فرصتی شد شیرینی هاش رو با هم قسمت خواهیم کرد...
اما ... غروب -دوست جدید- و لارس خودمون که تازگی ها تولدش هم مبارک شده منو به بازیی دعوت کردن که شرح بازی رو تو وبلاگ خودشون بخونین و اینم بازی من با این توضیح که 5 نفر رو از آدمهایی انتخاب کردم که شناخته شده باشن و نه آدمهای زندگی خودم که فکر میکنم هدف اصلی بازی هم همین باشه:
0- کی شناخته شده تر از لارسپیوا؟ پدر خوانده بلاگفا. صاحب امتیاز، مدیر مسئول، سردبیر، نویسنده، ادیتور، طراح، صفحه بند، تدارکاتچی، تبلیغاتچی، همه چی و ... بیش از ده ها وبلاگ. این مرد رو قرار بود اتفاقا توی ایران چند شبانه روزی باهاش باشم که متاسفانه نشد.
1- آنتونی گیدنز: کلا ما بچه های جامعه شناسی خونده به این آدم علاقه داریم دست خودمون هم نیست. اگه تو ایران یه کتاب درست و درمون درباره جامعه شناسی باشه هم کتاب ایشونه. کف مرتب لطفا!!!!
2- دیوید گیلیمور و راجر واترز: هیچ گروه موسیقی رو به اندازه پینک فلوید دوست ندارم. با شکوه، عمیق، تاثیر گذار و ... من نمیدونم، فقط میتونم بگم باهاش میشه پرواز کرد. این دو نفر رو هم نمیتونم از هم جداشون کنم و بخوام تنها ببینمشون.
3- محمود احمدی نژاد: هدف ریاضت کشی و تهذیب نفسه. ضمنا میتونه یه تست هم باشه واسه اینکه ببینم چه مدت میشه یه آدم ... و ... و ... و ... کنار خودم تحمل کنم. برام دعا کنید!
4- آقا پروفسور ابراهیم میرزایی: شما هم تشریف بیارین. کلی حال میده به خدا کلی میخندیم.
5- دیپیکا پادوکن: خب دیگه...!!! دوساله اینجام سلیقه م هم هندی شده...!!! بیشتر توضیح بدم!!!؟؟
پری زاده، مجله کوچک، پینوکیو، ژنرال، مانا، هاجر بانو و همه دوستان دعوت هستن!
پ.ن.1: من مرغ مرثیه سرا نیستم.
پ.ن.2: این روزها صدای شاهین نجفی عجیب به مغز استخوان نفوذ میکند.
دست به فندک می بری، لمسش می کنی، دست به پاکت سیگار می بری، بازش می کنی، انگشتت را تویش می چرخانی، دوباره می چرخانی، دوباره، دوباره، دوباره...
...
قفل را باز می کنی، داخل می شوی، همان صندلی، همانجا، سیگاری می گیرانی... آرام نشسته ای و کتاب نمی خوانی، حرف ...
2- قوانین مورفی به مثابه کتاب مقدس است.
3- هر استثنائی در عین حال که یک قانون را به گند می کشد خود یک قانون است.
4- همه دروغ می گویند مگر آنکه خلافش اثبات شود.
5- آنکه خلافش را اثبات می کند دروغ می گوید.
6- برای رسیدن به رختخواب نباید از گادامر شروع کرد.
7- س.ک.س ارتباطی به فلسفه ندارد.
8- فلسفه به هیچ چیز ارتباط ندارد.
9- برای رد شدن از عرض خیابان حواست به خودت باشد کافیست چپ و راست بازی سیاسیست.
10- هیچ گربه ای برای رضای خدا ونگ هم نمی زند، موش گرفتن پیشکش.
11- If you cannot convince them, confuse them
12- هیچ کس نباید روی مغز دیگری رژه برود. هر فرد انسانی وظیفه دارد زود برود سر اصل مطلب و کمتر چرند بگوید.
13- سلمان رشدی باید اعدام شود. اصولا این قانون باید در مورد تمام هندیها عادلانه اجرا شود.
با تشکر از استااااااااااد رازقی عزیز!
صدای دو رگه
و حس شور رطوبت
...
بلوغ بلوری بغض!
به شکل عملی به این نتیجه رسیدم که ظرف و مظروف همه بهانه فلسفیدن ماست.
امشب در حالی که لیوان نو و بسیار شبیه به لیوان قبلی رو -درست در قد و قواره یک پارچ- در دست داشتم بر خلاف رویه معمول توش چای سبز خوردم. این در حالیست که عموم فلاسفه بر این عقیده بودند که با ابتیاع یک لیوان جدید (ظرف) اصولا چای سیاه (مظروف) بای دیفالت داخلش خواهد شد.
بنده همینجا از دوست نازنینم امین که زحمت رسوندن منو تا بیگ بازار کشید تشکر میکنم.
همینطور جا داره مراتب سپاسگزاری خودم رو از همه عزیزانی که پیام های همدردیشون رو در غم از دست دادن لیوان قبلی برای حقیر ارسال کردند اعلام دارم. باشد که در شادیهایشان جبران کنم.
هاجر : "سعید! می دونی این لیوانو با همفکری چند نفر از اقصی نقاط جهان خریدی؟؟؟"